تبلیغات
ماه تی تی (سایت محمدعلی صنیعی) - مراز شهید والامقام سید مرتضی دادگر درمزاری در روستای خارکش ساری
اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِیِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَةِ وَفی كُلِّ ساعَةٍ وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً وَعَیْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً.
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

توفیقی دست داد تا روز چذشته مزار این شهید والامقام( سید مرتضی دادگر) را در امام زاده جبار روستای خارکش زیارت نمایم خوشبختانه خواهر محترمه این شهید در آنجا حضور داشت و من در خصوص داستان منتسب به این شهید از ایشان سؤال کردم و ایشان هم صحت آنرا تأئید کردم
 شایان ذکر است امام زاده جبار خارکش طیق شجره نامه اداره اوقاف نسبش با 4 نسل قبل خود به امیرالمؤمنین (ع) می رسد

بسم رب الحسین(علیه السلام)

دعوت میکنم با خواندن این متن مهمان ویژه ی یک شهید شوید...

 

1.آن طور که خودش تعریف می کرد از سادات و اهل تهران بود و پدرش از تجار بازار تهران .

2.علیرغم مخالفت شدید خانواده و به خاطر عشقش به شهدا،حجره ی پدر را ترک کرد و به همراه بچه های تفحص لشکر27 محمد رسول الله راهی مناطق عملیاتی جنوب شد.

3.یکبار رفتن همان و پای ثابت گروه تفحص شدن همان.

4.بعد از چند ماه،خانه ای در اهواز اجاره کرد وهمسرش را هم با خود همراه کرد.

5.یکی دو سالی گذشته بود و او و همسرش این مدت را با حقوق مختصر گروه تفحص می گذراندند.سفره ی ساده ای پهن می شد اما دلشان، از یاد خدا شاد بود و زندگیشان، با عطر شهدا عطرآگین.

6. تا اینکه...

7.تلفن زنگ خورد و خبر دادند که دوپسرعمویش که از بازاری های تهران بودند برای

کاری به اهواز آمده اند و مهمان آنان خواهند شد.

8.آشوبی در دلش پیدا شد.حقوق بچه ها چند ماهی میشد که از تهران نرسیده بود و او این مدت را با نسیه گرفتن از بازار گذرانده بود.... نمی خواست شرمنده ی اقوامش شود.

9.با همان حال به محل کارش رفت و با بچه ها عازم شلمچه شد.

10.بعد از زیارت عاشورا و توسل به شهدا کار را شروع کردند و بعد از ساعتی استخوان

و پلاک شهیدی نمایان شد.شهید سید مرتضی دادگر.فرزند سید حسین.اعزامی از ساری...گروه غرق در شادی به ادامه ی کار پرداخت اما او...

11.استخوان های مطهر شهید را به معراج انتقال دادندو کارت شناسایی شهید به او سپرده شد تا برای استعلام از لشکر وخبر به خانواده ی شهید،به بنیاد شهید تحویل دهد.

12.قبل از حرکت با منزلش تماس گرفت و جویای آمدن مهمان ها شد و جواب شنیدکه مهمان ها هنوز نیامده اند اما همسرش وقتی برای خرید به بازار رفته مغازه هایی که از آنها نسیه خرید می کرده اند به علت بدهی زیاد ،دیگر حاضر به نسیه دادن نبودند وهمسرش هم رویش نشده اصرار کند...

13.با ناراحتی به معراج شهدا برگشت ودر حسینیه با شهیدی که امروز تفحص شده بود به راز و نیاز پرداخت...

14. "این رسمش نیست با معرفت ها.ما به عشق شما از رفاهمان در تهران بریدیم.راضی نشوید به خاطر مسائل مادی شرمنده ی خانواده مان شویم...".گفت و گریست.

15.دو ساعت راه شلمچه تا اهواز را مدام با خودش زمزمه کرد" شهدا! ببخشید.بی ادبی

و جسارتم را ببخشید...

16.وارد خانه که شد همسرش با خوشحالی به استقبالش آمد و خبر داد که بعد از تماس او

کسی در  خانه را زده و خود را پسرعموی همسرش معرفی کرده و عنوان کرده که مبلغی

پول به همسر او بدهکاربوده و حالا آمده که بدهی اش را بدهد .

17.هر چه فکرکرد، یادش نیامد که به کدام پسرعمویش پول قرض داده است....با خود گفت

هر که بوده به موقع پول را پس آورده.

18.لباسش راعوض کرد وبا پول ها راهی بازار شد.

19.به قصابی رفت. خواست بدهی اش را بپردازد که در جواب شنید:بدهی تان را امروز پسرعمویتان پرداخت کرده است.به میوه فروشی رفت...به همه ی مغازه هایی که به صاحبانشان بدهکار بود سر زد.جواب همان بود....بدهی تان را امروز پسرعمویتان پرداخت کرده است...

20.گیج گیج بود.مات مات.خرید کرد و به خانه بر گشت و در راه مدام به این فکر می کرد

که چه کسی خبر بدهی هایش را به پسرعمویش داده است؟آیا همسرش؟

21.وارد خانه شد و پیش از اینکه با دلخوری از همسرش بپرسد که چرا جریان بدهی ها را به کسی گفته ...با چشمان سرخ و گریان همسرش مواجه شد که روی پله های حیاط نشسته بود و زار زار می گریست...

22.جلو رفت و کارت شناسایی شهیدی را که امروز تفحص کرده بودند در دستان همسرش دید.اعتراض کرد که:چند بار بگویم تو که طاقت دیدنش را نداری چرا سراغ مدارک و کارت شناسایی شهدا می روی؟

23.همسرش هق هق کنان پاسخ داد:خودش بود.خودش بود.کسی که امروز خودش راپسرعمویت معرفی کرد صاحب این عکس بود.به خدا خودش بود....

24.گیج گیج بود.مات مات...

25.کارت شناسایی را برداشت وراهی بازار شد.مثل دیوانه ها شده بود.عکس را به صاحبان مغازه ها نشان میداد . می پرسید:آیا این عکس،عکس همان فردی است که امروز...؟

26.نمی دانست در مقابل جواب های مثبتی که شنیده چه بگوید...مثل دیوانه هاشده بود.به کارت شناسایی نگاه می کرد.شهید سید مرتضی دادگر.فرزند سید حسین.اعزامی از ساری.

...وسط بازار ازحال رفت.

پی نوشت1:این خاطره در مراسم تشییع این شهید بزرگوار، توسط این برادر برای حضار بیان شد.

پی نوشت 2:قبر مطهر این شهید،طبق وصیت خودش در دل جنگل های اطراف شهر ساری،درکنار بقعه ی کوچک و ساده ی امامزاده جبار،قرار دارد.

 

پی نوشت 3:دوستانی که مایلند از نزدیک این شهید بزرگوار را زیارت کنند،آدرس مزار این شهید:کیلومتر 5 جاده ی ساری نکا،بعد از بیمارستان سوانح وسوختگی،قبل از روستای خارکش.

پی نوشت4: از کرامات بسیار این شهید بزرگوارگفتن، دروسع کوچکی چون من نیست.مطمئنا مادر بزرگوار شهید که عید غدیری را مهمانش بودیم و آن دوست دانشجوی اردبیلی که درخواب، آدرس منزل شهید را از خودش گرفت و با همان آدرس مهمان مادر شهید شد،خیلی  بهتر از این بنده ی کوچک ،از این شهید برایتان میگویند.

پی نوشت 5:آدرس منزل مادر این شهید بزرگوار و همچنین شماره ی تماس آن دوست اردبیلی را گم کرده ام.از دوستانی که در این زمینه اطلاعاتی دارند خواهشمندم بنده را بی خبر نگذارند.

پی نوشت6:ببخشید که خیلی طولانی شد.

پذیرایی مهمانی شهید:برای شادی روح این شهید بزرگوار صلوات




:: مرتبط با: شهداء ,
:: برچسب‌ها: شهید سید مرتضی دادگر ,
ن : محمدعلی صنیعی
ت : شنبه 1 آذر 1393
 
جهت اطلاع از تنظیمات و ویــــرایش این قالب اینجا را کلیک کنید.

.:: کلیک کنید ::.